عقاب تنها
منم آن عقاب تنها كه به لانه پر ندارد
به فضای آسمانها هنر سفر ندارد
به حصار تیره ماندم چه بگویم از اسیری
بود آشیانه ی من قفسی كه در ندارد
به پر خیال آیم همه شب به دیدن تو
دل چون كبوتر من غم نامه بر ندارد
منم و خیال خدامی به امید روشنایی
عجبا كسی ه جز من شب بی سحر ندارد
پدرم فراق ددیه سخنم به جان پذیرد
غم من كسی چه داند كه غم پسر ندارد
همه عاشقیست كارم من و چشم مست یارم
دل و جان بی قرارم هوس دگر ندارد
به هنروری چنان شو كه روی به قعر دریا
به كنار بركه منشین كه به كف گهر ندارد
ز عقیق خون چشمم به غزل نگین نشانم
غم مدعی ندارم كه از آن خبر ندارد
من و ناسزای دشمن كه دمی نمی شكیبد
دل ما بر او بسوزد چه كند هنر ندارد
< مهدی سهیلی >
<:P:>